مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

بی تو مهتاب شبی...

یکشنبه 17 شهریور 1387

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟!

یکشنبه 17 شهریور 1387

همه چی یواش یواش داره به خیر و خوبی و خوشی تموم میشه.

بعضیاشم شروع میشن.

بعضی وقتا اینهمه خوبی حالمو بهم میزنه.

دوشنبه 11 شهریور 1387
گور بابای المپیک

کارم از ازل همیشه بدبینی بود

یک مشت مدال داخل سینی بود

دادند به ما.. ما خودمان پس دادیم

چون جنس مدالهایشان چینی بود!

پنجشنبه 7 شهریور 1387

از غیبت صغری برگشتیم..

مرسی که دلتون برامون تنگ شد D:

یکشنبه 3 شهریور 1387
تاریکی روز رو فرا میگیره

به آرامی تمام چیزهایی که در درونم هستن تبدیل به خاکستر میشن
وبه سردی، وقتی به زمین می افتم از من خارج میشن
و باد سیاهی همشون رو از جلوی چشمام با خودش می بره
و حالا تاریکی روز رو فرا می گیره

یکشنبه 20 مرداد 1387
آوازدهل شنیدن از دور خوش است

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من میگویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

گویند مرا که دوزخی باشد مست

قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند

فردا بینی بهشت همچون کف دست

پنجشنبه 3 مرداد 1387
با هم‌سفر
با هم‌سفر

سرکش و سرسبز و پیچنده

 

 

گیاهی


دیوار ِ کهنه‌ی ِ باغ را فروپوشیده است.


از این سو دیوار دیگر به جز جرزی از بهار نیست،
که جراحات ِ آجرها را مرهم سبز ِ برگ شفا بخشیده است.


و از آن سوی ِ دیگر

 

 

گیاه ِ پیچنده


چون خیزابی لب‌پرزنان سایبانی بر پی‌گاه ِ دیوار افکنده است!
رطوبت ِ ویران‌کننده، از تب ِ پُرحرارت ِ رویش ِ گیاه، جرزها را رها
می‌کند
و دیوار، در حرارتی کیف‌ناک بر بنیاد ِ خویش استوارتر می‌گردد
و عابری رنجور در سایه‌فرش ِ آن سوی ِ باغ
از خسته‌گی‌ی ِ راه ِ بی‌منظر و بی‌گیاه
می‌آساید...
به همه آن کسان که به عشقی تن در نمی‌دهند چرا که ایمان ِ خود را از
دست داده‌اند!ــ:
در تن ِ من گیاهی خزنده هست
که مرا فتح می‌کند
و من اکنون جز تصویری از او نیستم!


من جزئی از تواَم ای طبیعت ِ بی‌دریغی که دیگر نه زمان و نه مرگ،
هیچ یک عطش ِ مرا از سرچشمه‌ی ِ وجود و خیال‌ات بی‌نیاز
نمی‌کند
!




من چینه‌ام من پیچک‌ام من آمیزه‌ی ِ چینه و پیچک‌ام
تو چینه‌ای تو پیچک‌ای تو آمیزه‌ی ِ مادر و کودک‌ای.


ای دستان ِ بی‌غبار ِ پُرپرهیزی که مرا به هنگام ِ نوازش‌های ِ مادرانه از
جفت ِ آگاهی به وجود ِ دشمنان و سیاه‌دلان غرقه‌ی ِ اندوه
می‌کنید! مرا به ایمان ِ دوران ِ جنینی‌ی ِ خویش بازگردانید تا
دیگرباره با کلماتی که کنون جز از فریب و بدی سخن
نمی‌گوید، سرود ِ نیکی و راستی بشنوم.


ای هم‌سفر که راز ِ قدرت‌های ِ بی‌کران ِ تو بر من پوشیده است! ــ مرا به
شهر ِ سپیده‌دم، به واحه‌ی ِ پاکی و راستی بازگردان! مرا به دوران ِ
ناآگاهی‌ی ِ خویش بازگردان تا علف‌ها به جانب ِ من برویند
تا من به‌سان ِ کندو با نیش ِ شیرین ِ هزاران زنبور ِ خُرد از عسل ِ مقدس
آکنده شوم،
تا چون زنی نوبار
با وحشتی کیف‌ناک
نخستین جنبش‌های ِ جنین را به انتظار ِ هیجان‌انگیز ِ تولد ِ نوزادی
دل‌بند مبدل کنم که من او را بازیافته‌گی خواهم نامید. هم‌بستر ِ
ظلمانی‌ترین شب‌های ِ از دست‌داده‌گی! ــ
من او را یازیافته‌گی
نام خواهم نهاد.

دوشنبه 17 تیر 1387
سه دلبرک غمزده و البته تنبل..!

هه

یه سال گذشت از این روز

آلا گفت سه تایی جا نمیشیم تو یه وبلاگ

پرپر گفت آخ فقط بذار کنکورمون رو بدیم. می ترکونیم

من گفتم به عنوان ریش سفید و کاربلد قالبش با من

جو گرفتمون شدیم سه تفنگدار

من که تو دیوونه خونه م روزی ۳-۴ تا پست میذاشتم یهویی مث طاعون زده ها بریدم از وبلاگ و وبلاگ بازی. آلا غصه ی دانشگاه شهرستانو می خورد و اینکه باید ۴ سال از خانواده جدا شه. پرپر غصه ی رشته ای رو که اصلا دوست نداشت و مجبور بود ۴ سال تحملش کنه. آدمی که روز مهمترین امتحانش کارت دانشجوییشو یادش میره یا واسه فرجه ها که میاد خونه زبان فرانسه شو بخونه دیکشنری فرانسه شو یادش میره با خودش ببره یا اینقد حواسش پرته که با دمپایی میاد شب شعر.. به پستای وبلاگش می رسه دیگه؟!

خلاصه که اینجوری.. نمی خوام توجیه کنم تنبلی بیش از حدمون رو تو پست گذاشتن تو سه تفنگدار.. یه چیزایی اینجام گیر کرده بود باید می گفتم. (دقیقا اینجام!)

اسم اینجا رو هم باید عوض کنیم بذاریم سه دلبرک غم زده شاید..!

اه راستی

تولدت مبارک وبلاگ کوچولوی دوست داشتنی ما!

پنجشنبه 30 خرداد 1387
تولد

یه سال گذشت...

به همین راحتی....

چی شد؟؟؟ چی نشد؟؟؟

هیچی نشد...

چهارشنبه 29 خرداد 1387

6276